تبليغاتX
کـانـون ناشـــنـوایان استـان مـازنـدران

شنبه 1386/12/25

سال نو پيشاپيش مبارك


                

ســـــال جــــــديــــــد را به همه شـما دوسـتان تـبـريـک مـي گـويـم اميـــدوارم در اين سال جديد به تمامي خواسته هاي خود بـرسيد و همچنين سـالي پر از مـوفقيت و پيروزي داشـته باشـيد. در اين ايـام عيـد هم در کنار خـانـواده و دوسـتان اوقـات خـوشي را سـپري کنيد. 

                              Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

 

                           

          

نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 8:10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1386/12/21

تجليل از قهرمانان ورزش و دانشجويان ناشنوا سراسر مازندران


                                           **** قابل توجه ****

سازمان بهزیستی استان مازندران و کانون ناشنوایان استان مازندران اعلام کردند مراسم تجلیل از دانشجویان و قهرمانان ورزش برگزار نمی شود. انشالله در اردبیهشت ماه سال ۱۳۸۷ برگزار خواهد شد.

                                         ****************************

كـانـون نـاشــنوايان اسـتان مـازنـدران در نظر دارد با همـكاري سازمان بهزيستي اسـتان مـازنـدران از كليه قـهـرمـانـان ورزش و دانشـجـويـان نـاشـنوا سـراسـر مـازنـدران كه در سال 1386 مـوفـق شده اند طي مـراسـمي با حضور نـاشـنوايـان و خـانـواده ها و مسـئولين كشـوري و اسـتاني تجليل بعمل بياورد . لذا از كليه نـاشـنوايـان و خـانـواده ها دعوت بعمل ميايد در اين مـراسـم براي تشويق روحيه و پيشرفت اين عزيزان شايسته حضور بهم رسانيد.

 

زمان : روز دوشنبه 27/12/1386 از ساعت 10 صبح الي 12 ظهر

مكان : ساري – خيابان اميرمازندراني – شهبند – سالن آمفي تئاتر سازمان بهزيستي استان مازندران

نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 8:48 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/12/19

راه بهـشـت


 مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعا متاسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالا خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- کاملا برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

                                                                               بخشي از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو
نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 11:0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/12/13

سلام بر حسین و اربعینش ، سلام بر اربعین و زائرانش


     

بسم الله الرحمن الرحيم

 

     قابل توجه كليه ناشنوايان استان مازندران

به مناسبت گرامي داشت چهل و هشتم ماه محرم و صفر حسيني مراسمي با حضور ناشنوايان و خانواده ها در شهرستان بابل برگزار ميگردد.

لذا دعوت بعمل مي آيد در اين مراسم عزاداري جهت استماع سخنراني و مداحي و سينه زني و صرف ناهار حضور بهم رسانيد.

 

زمان : روز جمعه 17 اسفند 1386

مكان : بابل – ميدان شير خورشيد ( ولايت) – روبروي باشگاه زورخانه باستاني – مسجد فاطمه الزهرا (س) .

                   

            
                  2hwguvq.gif

           2hwguvq.gif

                 2hwguvq.gif

     اربعين حسيني، تكرار ياد و خاطره حماسه سازان كربلاست
 سلام بر حسين و اربعينش، سلام بر اربعين و زائرانش! و سلام بر اندوه هاي دل آنان كه به سوغات بر مزار كشتگان، عشق بردند و به مويه نشستند. به شوق زيارت صحن و سراي جان فزايت، اربعين شهادتت را به سوگ مي نشينيم، يا حسين!
 اي جاده هاي پر فراز و نشيب، زير پاي كاروان رام شويد و اي مركب هاي چمند و چموش، راهوار گرديد كه كاروان به كربلا بازگشته است! بگذاريد كه غبار خستگي با اشك چشمان حسرت زده ديدار شسته شود. كاروان به زيارت آمده است و براي شكوفه هاي زخم سوغات اشك آورده است. سلام بر تو اي سرزمين اندوه ها!
يك اربعين از گستاخي شمشيرها و نيزه ها مي گذرد. يك اربعين از لگدكوب شدن شكوفه هاي زخم، زير سم اسبان ستم مي گذرد، و اكنون كاروان به زيارت آمده است.
با سينه اي داغدار با كاروان زائران مزار شهداي كربلا هم نوا مي شويم.
اربعين از رازهاي هستي ، خصوصيت عدد چهل و اسرار نهفته در آن براى ما روشن نيست. البته چه بسا، با توجه به ويژگى ‏هاى انسان، «چهل بار» تكرار يك رفتار پسنديده موجب ملكه  معنوى و تعميق آن رفتار و قابليت نزول فيض خاص خداوند مى ‏شود.
   اربعين در فرهنگ عاشورا
در فرهنگ عاشورا، اربعين به چهلمين شب شهادت حسين بن علي(ع) گفته ميشود که مصادف با روز بيستم ماه صفر است. از سنتهاي مردمي گرامي داشت چهلم مردگان است، که به ياد عزيز فوت شده خويش، خيرات و صدقات ميدهند و مجلس ياد بود  بر پا ميکنند، در روز بيستم صفر نيز، شيعيان، مراسم سوگواري عظيمی را در کشورها و شــــهرهاي مختلف به ياد عاشوراي حسيني بر پا ميکنند. عاشقان و پيروان آن امام، در سحال اســـــرار اربعين  به ذکر پرداخته و  باران اشکبار  چشم خويش را با مظلوميت حسين و يارانش پيوند مي زنند. اين راه، راه تداوم عشق است و بي گمان هيچگاه بي رهرو نخواهد بود.
  نخستين اربعين
در نخستين اربعين شهادت امام حسين (ع)، جابر بن عبدالله انصاري و عطيه عوفي موفق به زيارت تربت و قبر سيد الشهدا شدند. بنا به برخي نقلها، در همان اربعين، کاروان اسراي اهل بيت (ع) دربازگشت از شام و سر راه مدينه، از کربلا گذشتند و با جابر ديدار کردند. البته برخي از مورخان نيز آن را نفي کرده و نپذيرفته اند، از جمله مرحوم محدث قمي در «منتهي الامال» دلايلي ذکر ميکند که  ديدار اهل بيت از کربلا در اربعين اول نبوده است. به هر حال، تکريم اين روز و احياي خاطره غمبار عاشورا، رمز تداوم شعور عاشورايي در زمانهاي بعد بوده است.
  اربعين و عرفان
در فرهنگ اسلامى هم عدد چهل (اربعين) جايگاه ويژه اى دارد. چله نشينى براى رفع حاجات، حفظ كردن چهل حديث، اخلاص چهل صباح، كمال عقل در چهل سالگى، دعا براى چهل مؤمن، چهل شب چهارشنبه… از اين نمونه هاست.
آمده است که چون حضرت موسي (ع) را قابل استماع کلام بي واسطه خداوند ميکردند چهل روز به خلوت فرستادند و خداوند فرمود: «… و اذا واعدنا موسي اربعين ليله »
پيامبر حکيم (ص) فرمود:
« من اخلص لله اربعين يوماً فجر الله ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه»: هر كس چهل روز فقط براى خداوند تعالى اخلاص چشمه های خداوند ورزد حكمت را از قلبش بر زبانش جارى مى‏ سازد.»
صاحب مرصاد العباد، عارف نامي نجم الدين شيرازي نيز گفته است: "و عدد اربعين را خاصيتي است در استکمال چيزها که اعداد ديگر را نيست." چنانکه در حديث صحيح آمده است:
ان خلق احدکم بجمع في بطن امه اربعين يوما ثم يکون علقه مثل ذلک.
و خواجه عليه السلام ظهور چشمه هاي حکمت از دل بر زبان را اختصاص اخلاص اربعين صباحا فرموده است، و حوالت کمال تخمير طينت آدم عليه السلام به اربعين صباحا کرد و از اين نوع بسيار است."

نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 9:35 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/12/08

گمشده : آقاي ابوالفضل شوراب رجبي


                                       

يـك نـاشــنوايي بنام ابوالفضل شوراب رجبي فرزند جعفر متولد 1361 ( 25 ساله ) ساكن قائـم شـهر كه مدت سه سال و نيم هست خانواده اش منتظر بازگشت او هستند نامبرده ارديبهشت ماه سال 1383 در حين دخانيات ديگر به خانه برنگشته است و از طريق مراجع انتظامي و قضايي پيگير شدند كه متاسفانه هيچ گونه سرنخي از وي پيدا نشد .

كـانـون نـاشـنوايان اسـتان مـازنـدران جهت پيدا كردن و معلوم شدن نامبرده از طريق مراجع قضايي پيگير ميباشد تا به اميد خداوند متعال و دعاي خير شما ناشنوايان عزيز نامبرده به كانون گرم خانواده اش باز گردد .و كانون نـاشــنوايـان اسـتان مـازنـدران به كليه ناشنوايان توصيه مي نمايد اگر نشاني از اين ناشنوايي گمشده داريد به اين شماره تلفن 2263426-0151 و 2263422-0151 تماس حاصل نمائيد و خانواده اش رابا خير نمائيد .                                            

نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 11:27 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/12/06

مـراسـم تجليل از دانشــجويان نـاشــنوا سـراسـر مـازنـدران


           

روز پنجشنبه دوم اسفند ماه سال 1386 كانون ناشنوايان با همكاري دانشگاه آزاد اسلامي واحد قائم شهر مراسمي با حضور ناشنوايان و مسئولين سازمان بهزيستي استان و شهرستان قائمشهر جهت تشويق و قدرداني از دانشجويان ناشنوا براي پيشرفت در تحصيلات عالي و بالا بردن سطح علم و آگاهي و دانش از دانشجويان ناشنوا تجليل بعمل آورده است . در اين مراسم گروه سرود خواهران ناشنوا به سرپرستي خانم زهرا پرگر و سخنراني آقاي مرتضي خوشبين رئيس كانون ناشنوايان استان ، آقاي شهميرزاده كارشناس مسئول امور توانبخشي بهزيستي استان ، آقاي محمدزاده رياست بهزيستي شهرستان قائم شهر و آقاي محمد پرگر معاون كانون ناشنوايان استان اهداء جوايز و لوح تقدير توسط مسئولين احضار آقاي علي قربانزاده رئيس انجمن خانواده ناشنوايان و مهدي كاوياني مشاور كانون ناشنوايان استان از تعداد 50 نفر از دانشجويان ناشنوا سراسر مازندران تجليل بعمل آمده است ..

                        

                           

                             

                                

                           

                        

                        

نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 10:50 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/12/01

يـك سـاعت ويــــــــــــژه


مردي ، دير وقت ، خسته و عصباني ، از سر كار به خانه باز گشت . دم در ، پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود .

-          بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟

-          بله حتما" . چه سئوالي؟

-          بابا ، شما براي هر ساعت كار ، چقدر پول مي گيريد ؟

مرد با عصبانيت پاسخ داد : « اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين سئوالي مي كني »

-          فقط مي خواهم بدانم . بگوييد براي هر ساعت كار ، چقدر پول مي گيريد ؟

-          اگر بايد بداني خوب مي گويم ، بيست دلار .

پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود ، آه كشيد . سپس به مرد نگاه كرد و گفت « مي شود لطفا " ده دلار به من قرض بدهيد ؟ »

مرد بيشتر عصباني شد و گفت : « اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري ، سريع به اتاقت برو ، فكر كن و ببين كه چرا اينقدر خودخواه هستي . من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه اي وقت ندارم . »

پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست .

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد : « چطور به خودش اجازه مي دهد براي گرفتن پول از من چنين سئوالي بپرسد ؟ » بعد از حدود يك ساعت ، مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعا" چيزي بوده كه او براي خريدش به ده دلار نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش در خواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد .

-          خواب هستي پسرم ؟

-          نه پدر ، بيدارم .

-          فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام . امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم . بيا اين ده دلاري كه خواسته بودي .

پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد زد : « متشكرم بابا ! » بعد دستش را زير بالش برد و چند اسكناس مچاله شده در آورد .

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته است ، دوباره عصباني شد و غرولند كنان گفت : « با اينكه خودت پول داشتي ، چرا باز هم پول خواستي ؟»

پسر كوچولو پاسخ داد: « براي اينكه پولم كافي نبود ، ولي الان هست . حالا من بيست دلار دارم . ميتوانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد ؟ دوست دارم با شما شام بخورم .... »

 

                                                                     برگرفته از كتاب كيمياگر ، نوشته پائولو كوئيلو

نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 11:0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •