چهارشنبه 1387/10/25
يك داستان بسيار بسيار زيبا ... مادر يك چشم
My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed. How could she do this to me?
خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره
I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟
My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....
I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
So I studied real hard, got a chance to go to
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
Then one day, my mother came to visit me.
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر
I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"
سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
So I lied to my wife that I was going on a business trip.
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .
My neighbors said that she is died.
همسایه ها گفتن كه اون مرده
I did not shed a single tear.
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
But I may not be able to even get out of bed to see you.
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم
I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی
As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
So I gave you mine.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو
یکشنبه 1387/10/22
بعد از 64 سال اسلحه خطرناک و مخفی هیتلر فاش شد!
اسلحه مخفی و نیمه کاره هیتلر، دیکتاتور آلمان 64 سال بعد فاش شد. چنانچه هیتلر این سلاح را به تولید میرساند لندن پایتخت انگلستان با خاک یکسان میشد

این بمب مخفی که هیتلر آنرا به صورت مخفی روی کاغد آورده و نام بادبان به آن داده است 1000 کیلوگرم وزن دارد و قرار بود بعد از تولید روی لندن پایتخت انگلیس انداخته شود.

این بمب که روی یک هلیکوپتر سوار میشود بعد از پرتاب با سرعت 1125 کیلومتر به مقصد نزدیک میشود و خلبان نیز میتواند با چتر، جان خود را نجات دهد. مهندسان نازی در نظر داشتند با تولید این بمب بخش بزرگی از لندن را نابود کنند.قرار است فردا نقشههای این بمب نیمه کاره در همان شهر لندن به مزایده گذاشته شود.
هنوز مشخص نشده است که مهندسان نازی در چه تاریخی روی این بمب کار میکردهاند اما این نقشهها بعد از ورود متفقین به برلین در سال 1945، از قصر محل اقامت هیتلر پیدا شده است.
شنبه 1387/10/14
اردوي تفريحي كوهستاني آلاشت از طرف انجمن خانواده ناشنوایان استان مازندران
روز چهارشنبه در تاريخ 27/9/87 به دعوت آقاي محمدرضا عباسي رئيس سابق انجمن خانواده ناشنوايان استان مازندران و نائب رئيس فعلي همراه با آقاي نورالله مرادي عضو روابط عمومي سابق و مدير عامل فعلي و خانم مهسا قاسم پوري عضو هئيت مديره انجمن خانواده ناشنوایان سابق و نماينده شوراي فرهنگيان كانون ناشنوايان استان مازندران فعلي و خانم ليلا اولاد اعظمي بارزس سابق در سالهاي 1378 لغايت 1381 به عنوان بنيانگذاران انجمن خانواده ناشنوايان استان مازندران با يادآوري خاطرات و تلاش هاي آن سالها در شهر زيبا با صفا آلاشت به مدت دو شب در يكي از ويلاهايي كه شهرداري آلاشت در اختيار مان قرار داده اقامت گزيديم كه بجاست از لطف و محبت مسئولين شهرداري آلاشت نهايت تشكر را نمائيم . در اين مدت از موزه مردم شناسي رضاشاه و مسجد تاريخي امام حسين ( ع ) و رصد خانه ديدن كرديم ، واقعا" آلاشت در روزهاي برفي زيباست جالب آنكه هر روز بعدازظهر هوا شروع به بارش برف مي كرد و صبح روز بعد تا ظهر هوا آفتابي و سوزان بود ، قنديل هاي يخي كه از بام آويزان بودند بسيار زيبا و ديدني مي نمود . هنگام برگشت در روز جمعه هوا بقدري سرد بود كه روغن ماشين يخ زده بود جالب اينكه براي راه انداختن ماشين ، يك ماشين گشتي مقداري چوب آورد كه آتش زده زير ماشين گذاشتند تا يخ آب شود و بعد ماشين به راه افتاد كه كوه را چند بار دور زد تا به وسط هاي كوه كه رسيديم اثري از برف نبود بعد از سه ساعت به قائم شهر رسيديم . سفر خاطره انگيزي بود و از آقاي محمد رضا عباسي تشكر ميكنيم كه ترتيب چنين سفري جالبي را دادند بسيار به همه خوش گذشت به اميد سفر و تجربه هاي ديگر ......

آلاشت شهري زيبا و كوچك با تعداد كمي خانوار ، با خانه هايي خشتي و گلي و با سقف هاي تخته ايست
***********************************
رصدخانه
***********************************


موزه مردم شناسی رضاشاه
***********************************
مسجد تاريخي امام حسين ( ع )
***********************************

مراکز اقامتی برای مسافران در آلاشت
شهرداری آلاشت با هدف توسعه گردشگری و تسهیل در شرایط اقامتی در این شهر، اقدام به احداث واحدهای ویلایی در قالب سوئیتهای مبله و معمولی کرده است. از آنجایی که در حال حاضر هیچ مهمانسرا و یا هتلی در شهر فعال نیست، سوئیتهای شهرداری مکان مناسبی هستند که مسافران می توانند با آسودگی از آن استفاده کنند.
· سوئیتهای کلاس ( آ ) : این سوئیتها با زیربنای 75 متر مربع، مبله مجهز به سرویس ایرانی و فرنگی دارای خواب دو نفره مجزا، حمام و آشپزخانه، شوفاژ و شومینه، بالکن و کباب پز هستند که اجاره هر شب اقامت در آن مبلغ 500 هزار ریال می باشد
· سوئیتهای کلاس (ب) : این سوئیتها در 50 متر مربع به صورت فرش شده دارای سرویس بهداشتی و حمام، آشپزخانه، شوفاژ می باشند. اجاره هر شب اقامت در آن مبلغ 250 هزار ریال می باشد
· خانه های محلی : برخی از روستائیان خانه های خود را جهت پذیرایی از مسافران به نحو مناسبی تجهیز کردهاند که می توان با اجاره هر شب در حدود 350 الی 500 هزار ریال از آنها استفاده نمود .
دوشنبه 1387/10/09
سلام بر سلطان عشق حسین (ع)
باز هم آمد باز هم بوي محرم آمد باز هم بوي حسين آمد
بازهم عاشورا آمد باز هم تاسوعا آمد باز هم حسين آمد
سلام بر لب تشنه حسین (ع)
سلام بر حسین (ع)
یکشنبه 1387/10/08
دومين مراسم تجليل از دانشجويان ناشنوا سراسر مازندران در آمل
جهت پاسداشت و قدرداني از دانشجويان ناشنواي استان مازندران همايش يك روزه در شهر آمل برگزار شد . در اين همايش كه به همت كانون ناشنوايان استان و ميزباني كانون ناشنوايان شهرستان آمل برگزار شد . تعدادي از دانشجويان شاغل به تحصيل و مسئولين شهري و مربيان حضور داشتند . در ابتداي مراسم تلاوت آياتي چند از كلام الله مجيد فضاي سالن حلال احمر را معطر كرد . سپس رئيس كانون ناشنوايان شهرستان آمل آقاي روحي هدف از برگزاري اين همايش را اعلام و به حاضرين خيرمقدم گفت ، در ادامه دبير كانون ناشنوايان آمل آقاي رضوي بطور مبسوط از توانمندي و شايستگي ناشنوايان صديقه طاهره مطالبي را بيان نمودند. در انتهاي برنامه آقاي پرگر معاون كانون استان مطالبي را به سمع حاضرين رساند و بخش اهداي لوح هاي تقدير نيز در اين مرحله انجام شده ، در پايان همه عزيزان ناشنواي شركت كننده در ضيافت ناهار در دانشگاه شمال حضور بافتند . اين مراسم در ساعت دو بعدازظهر روز پنج شنبه 21/9/87 كه از ساعت ده صبح آغاز شده بود پايان يافت . جا دارد كه از همكاري هلال احمر و مركز ناشنوايان صديقه طاهره و ساير عزيزاني كه در برپايي اين مراسم ما را ياري كردند سپاسگزاري ويژه بعمل آيد ..







یکشنبه 1387/10/01
آمــــوزش زبـــان اشــاره
به اطلاع همشهريان و علاقمندان به زبان اشاره ويژه ناشنوايان مي رساند ، با توجه به علاقمندي كثيري از افراد به يادگيري اين زبـان اشـــاره و همچنين تـوسـعه و رابـط بين افـراد شـنوا و نـاشـنوا « آمــوزش زبــان اشــاره بـه صـورت رايـگان » برگزار مي شود .
زمان ثبت نام : روزهاي يكشنبه و چهارشنبه از ساعت 16
آدرس: ساري - دروازه بابل – ابتداي خيابان رازي – جنب گاراژ – ساختمان آجر نما – طبقه سوم
با همكاري : كــانـون و انجـمن خـانـواده نـاشــنوايان اسـتان مـازندران

