تبليغاتX
کـانـون ناشـــنـوایان استـان مـازنـدران

یکشنبه 1388/04/21

شمع فرشته


                           

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.
..
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید
فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی

نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 10:33 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/11/12

پیر مرد و پسر باهوش(داستانی)


alt

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدر .
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 12:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/10/25

يك داستان بسيار بسيار زيبا ... مادر يك چشم


                           

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

 خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟

My mom did not respond...

اون هیچ جوابی نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

 حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

I was happy with my life, my kids and the comforts

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"

 سرش داد زدم  ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore.

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

 ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .

My neighbors said that she is died.

همسایه ها گفتن كه اون مرده

I did not shed a single tear.

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.

 ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

So I gave you mine.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو

 

نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 11:48 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/08/11

* عشق و ثروت و موفقیت *


                       

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:«
چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری...

با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 7:57 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1387/06/02

سیل در ماكو 3 كشته و 80 نفر زخمی بر جا گذاشت..


روز پنجشنبه 17 مرداد بعد از اتمام همايش دانشجويي ناشنوايان در ماكو ، راس ساعت 16 ما دانشجويان ناشنوا براي بازديد موزه اول به كاخ باغچه جوق رفتيم ، چه كاخ با شكوه و زيبايي بود ، بعد از ديدن كاخ به كوه قيه ماكو رفتيم ، چقدر زيبا بود ، هر چه به بالاي كوه مي رفتيم منظره قشنگ شهرماكو ديدني تر بود و ياد ماسوله را در ذهن ما زنده مي كرد ، ساعت 18 ناگهان گردوخاك بلند شد بطوري جايي را نمي ديديم ، به راهپيمائي ادامه داديم تا اينكه دوباره گردوخاك بلند شد ، ما زير درخت تنومندي پناه برديم ، طوفان شديدي ايجاد شد ابتدا تگرگ شديدي آمد كه به سر و صورت ما می خورد . بعد باران شديد آمد همه در طول دو دقيقه اتفاق افتاد و در طول چهار دقيقه سيل جاري شد ناگهان متوجه شديم از بالاي كوه آبشاري درست شد بعد از چند لحظه پشت سر هم در امتداد كوه هشت آبشار درست شد كه آب و گل از آن بالا با شدت به پايين سرازير مي شد تمام راهها بسته شد . سيلاب همراه با گل و سنگ جاري شد كمي پايين آمديم دو تا ماشين ( رنو و و پيكان وانت )  در پايين پارك بود تعدادي از ما سوار ماشين شديم ولي ترس از اينكه سيل ماشين را با خود ببرد باعث شد كه تصميم بگيريم به پايين كوه برويم ، در نتيجه از پشت بام خانه ها عبور كرديم تا اينكه به خانه اي رسيديم افراد آن خانه خيلي خونسرد بودند ما ترسيده بوديم ، دعا مي كرديم كه اتفاق بدي نیفتد ، اهالي خانه به ما گفته بودند كه بريم توي خانه ولي ما ترديد داشتيم كه كه نكند سيل خانه را خراب كند ، تصميم گرفتيم برگرديم كمي از كوه پايين آمديم ديدم دو تا ميني بوس كه قبلا" مسافراني را به بالاي كوه آورده بود ، در اثر سيل قادر به پايين رفتن نبود ، آنجا پارك بود همه به داخل ميني بوس رفتيم و در اثر باران همه خيس شده ، كفش بعضي از بچه ها پاره و گم شده بود و لباس ها خيس و گلي شده بود مردم ماكو كمك كردند پتو به ما دادند تا افرادي كه لباسشان خيس شده بود ، لباس خيس را در آورده با پتو خود را پوشاندند ، بعضي ها از سرما مي لرزيدند ، حال خيلي از بچه ها بد شده بود ، من از طريق اس ام اس با مسئول كانون ناشنوايان مازندران تماس گرفته از آنها كمك خواستم ، چون تعدادي از دانشجويان مازندران براي خريد به بازار رفته بودند و به بالا كوه نيامدند . سر انجام اكبر صادقي از قائم شهر – ابوالقاسم مسكيني از سواد كوه – محمد قنبرزاده از بابل – سجاد بهرامی از دبير همايش ماكو – حامد عابدين زاده  از تهران و چند نفر اسمش يادم نيست.. به كمك ما آمدند و با وانت افراد مصدوم را به بيمارستان بردند حدود 20 نفر از دانشجويان مصدوم شدند كه سرپائي معالجه شدند همزمان يك مادر و دو فرزند ( پسر دو ساله و دختر پنج ساله ) را بيمارستان آوردند كه متاسفانه هر سه نفر جان باختند . در زماني كه بالاي كوه بوديم هيچ يك از امدادگرها نتوانستند به ما كمك كنند چون شدت سيل زياد بود از آقاياني كه به ما كمك كردند كمال تشكر را داريم و خدا را شكر مي كنيم كه اين مسئله به خير گذشت ....

                        

                       

                       

                         

                            

                       

                       

                       

                       

                       

                       

                                       

                 *****************************************************

                       

كوه قيه ماکو

اين شهر از لحاظ طبيعي موقعيت خاصي دارد. شهر از طرف شمال و جنوب كوهستاني است و از جانب غرب و شرق به جلگه هاي قلعه درسي و چاي باسار منتهي مي گردد. يكي از تخته سنگهاي بسيار بزرگ كه بخشي از ديواره سنگي كوه سازي قيه است جدا قيه نام دارد.

                              

در شش كيلومتري ماكو در روستائی  به همين نام واقع است كه ساختمان آن در زمان تيمور پاشاخان شروع و در زمان حكومت فرزندش  مرتضي  قلي خان اقبال السلطنه ( سردار ماكو ) به اتمام رسيده و محل سكونت ييلاقي آن بود ( جوق در زبان ارمني يعني ده ) در ساختمان كاخ معماران  ايراني و مهندسان  روسي و اروپايي به اتفاق كار كرده اند و هيئت كاخ تلفيقي از معماري شرق و غرب است . گچ بري ساختمان توسط اساتيد ايراني انجام پذيرفته. آئينه كاري و گچ بري ساختمان در سطح عالي است در بالاي عمارت دور تا دور گلدانها و مجسمه ها وجود دارد كه اغلب جاي گل و چراغ است . پايه ستونها و گلدانها از سنگ خارا است و خوب حجاري شده است . اولين گرامافوني كه به ايران وارد شده در اين عمارت به چشم مي خورد كه طول بوق آن 60 سانتيمتر و ارتفاع پايه اش بيش از يك متر است پرده هاي زربفت ، مبلهاي بي نظير ، تخت خوابهاي متعدد با تشكهاي پر قو ، كاغذ ديواري ها و رنگ آميزي سالنها و نقاشي سقف اطاقها ، ظروف چيني اعلا و لوسترهاي كريستال ، فضاي حياط با گلكاري و درختان ميوه و اشجار زينتي و حوض هاي وسيع بازديد كنندگان را به ياد كاخهاي افسانه اي مي اندازد

نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 8:10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/05/13

داستان كوتاه : بیسکویت


يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.
او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.
در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.
وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»
ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.
وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:
«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»
مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!!
از خودش
بدش آمد . . .
يادش رفته بود كه
بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.
آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد . .

نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 5:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/04/25

پسر عزيزم ......


۱- پسر عزيزم:

1- Dear son...

                                     

                       ******************************************

2- روزي كه تو مرا در دوران پيري ببيني، سعي كن صبور باشي و مرا درك كني ....

۲- The day that you see me old and I am already not, have patience and try to understand me …

                                 

                      ******************************************

3- اگر من در هنگام خوردن غذا خود را كثيف مي كنم، اگر نميتوانم خودم لباسهايم را بپوشم، صبور باش.   و زماني را به خاطر بياور كه من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همين موارد به تو كردم.

3-If I get dirty when eating… if I can not dress… have patience. Remember the hours I spent

teaching it to you.

 

                                               

                       ******************************************

4- اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبي را هزار بار تكرار مي كنم، حرفم را قطع نكن و به من گوش بده.

4- If, when I speak to you, I repeat the same things thousand and one times… do not interrupt me… listen to me.  

- هنگامي كه تو خردسال بودي، من يك داستان را هزار بار براي تو مي خواندم تا تو به خواب بري.

- When you were small, I had to read to you thousand and one times the same story until you gets to sleep…

                                         

                       ******************************************

۵- هنگامي كه مايل به حمام رفتن نيستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن.زماني را به خاطر بياور كه من براي به حمام بردن تو به هزار كلك و ترفند متوسل مي شدم.

5- When I do not want to have a shower, neither shame me nor scold me…

Remember when I had to chase you with thousand excuses I invented, in order that you wanted to bath…

                                 

                       ******************************************

6- هنگامي كه ضعف مرا در استفاده از تكنولوژي جديد مي بيني، به من فرصت فراگيري آن را بده و با لبخند تمسخرآميز به من نگاه نكن ...

6- When you see my ignorance on new technologies… give me the necessary time and not look at me with your mocking smile…

                                    

                       ******************************************

7- من به تو چيزهاي زيادي آموختم... چگونه بخوري، چگونه لباس بپوشي ... و چگونه با زندگي مواجه شوي

7- I taught you how to do so many things… to eat good , to dress well… to confront life…

                                 

                       ******************************************

8- هنگامي كه در زمان صحبت، موضوع بحث را از ياد مي برم، به من فرصت كافي بده كه به ياد بياورم در چه مورد بحث ميكرديم و اگر نتوانستم به ياد بياورم، از من عصباني نشو.  مطمئن باش كه آنچه براي من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!

8- When at some moment I lose the memory or the thread of our conversation… let me have the necessary time to remember… and if I cannot do it, do not become nervous… as the most important thing is not my conversation but surely to be with you and to have you listening to me…

                                 

                       ******************************************

9- اگر مايل به غذا خوردن نبودم، مرا مجبور نكن. به خوبي مي دانم كه چه وقت بايد غذا بخورم .

9- If ever I do not want to eat, do not force me. I know well when I need to and when not.

                                   

                       ******************************************

۱۰- هنگامي كه پاهاي خسته ام به من اجازه راه رفتن نمي دهند ....

10- When my tired legs do not allow me walk...

                                  

                       ******************************************

۱۱- دستانت را به من بده ... همانگونه كه در كودكي اولين گامهايت را به كمك من برداشتي

11- … give me your hand… the same way I did when you gave your first steps.

                                 

                       ******************************************

12- و اگر روزي به تو گفتم كه نمي خواهم بيش از اين زنده باشم و دوست دارم بميرم ... عصباني نشو. روزي خواهي فهميد كه من چه مي گويم.

12- And when someday I say to you that I do not want to live any more… that I want to die… do not get angry… some day you will understand…

                                  

                       ******************************************

۱3- تو نبايد از اينكه مرا در كنار خود مي بيني احساس غم، خشم و ناراحتي كني. تو بايد در كنار من باشي و مرا درك كني و مرا ياري دهي، همانگونه كه من تو را ياري كردم كه زندگي ات را آغاز كني

13- You must not feel sad, angry or impotent for seeing me near you. You must be next to me, try to understand me and to help me as I did it when you started living.

                                  

                       ******************************************

14- مرا ياري كن در راه رفتن. مرا با عشق و صبوري ياري ده كه راه زندگي ام را به پايان ببرم.

من نيز پاداش تو را با لبخندي و عشقي كه همواره به تو داشته ام خواهم داد.

14- Help me to walk… help me to end my way with love and patience. I will pay you by a smile and by the immense love I have had always for you.

                                         

                       ******************************************

15- دوستت دارم پسرم.

                                           پدر تو

15- I love you son…

 

                                  Your father                               

                                  

                       ******************************************

نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 9:55 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/03/27

بدون دست . بدون پا . بدون ناراحتی


 اين واقعاً باورنکردنی است ولی یک مثال محض از نفرین زندگی گذشته است .غیر ممکن وجود ندارد .اسم من نیک ووجیچیچ است .من معلول و بدون عضو به دنیا آمدم و دکترها هیچ توضیح پزشکی برای این نقص مادرزادی من نداشتند . تصور کنید من در زندگی با چه مشکلات و موانعی روبرو بودم .

                                    

 پدر و مادر من هر دو مسیحی بودند . حتی پدرم پیشوای روحانی بود .به هر حال ، در صبح روز چهارم دسامبر 1982 در ملبورن « استرالیا» آخریم دو کلمه ای که در فکر والدین من بود ، شکر خداوند بود . اولین پسر آنها بدون عضو و معلول به دنیا آمده بود . آنها هیچ گونه آمادگی برای رویارویی با این مسئله نداشتند . دکترها شوکه شده بودند و هیچ جوابی برای آنها نداشتند . اونها هنوز هیچ دلیل پزشکی برای اینکه چرا این اتفاق افتاد ندارند . حالا نیک برادر و خواهرهایی داره که مثل بچه های دیگه به دنیا آمدند .تمتم کلیسا برای تولد من ماتم گرفته بودند و خانواده من بسیار متأثر شده بودند . همه می گفتند : ( اگر خدا خدای عشق است چرا باید همچین اتفاقی به این بدی نه برای یک فرد معمولی بلکه برای یک مسیحی که خود را وقف خدا کرده است رخ بدهد) پدرم فکر می کرد مدت زیادی زنده نمی مانم اما آزمایش ها ثابت کرد یک پسر کاملاً سالم با اعضای کمتر هستم .خانواده من یک نگرانی عمده و ترس آشکار در مورد نوع زندگی من داشتند . در طول آن سالها خداوند به آنها قدرت ، عقل و جرأت داد . کمی بعد از آن من به اندازه کافی بزرگ شده بودم که به مدرسه بروم .قانون استرالیا به من اجازه نداد تحصیل خود را به طور یکپارچه در مدارس اصلی شروع کنم به دلیل ناتوانی فیزیکی من ، خداوند معجزه کرد و به مادرم قدرت داد تا با قوانین بجنگد و آنرا تغییر دهد و من یکی از اولین دانش آموزان معلول بودم که شروع به تحصیل کردم .من دوست داشتم مدرسه برم و مثل افراد دیگه زندگی کنم . من با حمایتهای والدینم شروع کردم به بهبود رفتارم که به من کمک کرد بر مشکلاتم غلبه کنم . من می دونستم که متفاوت هستم ولی در درون مثل دیگران بودم . زمانهای زیادی بود که احساس می کردم خیلی ضعیف هستم و مثل دیگران نمی توانم به مدرسه بروم . اما توسط والدینم تشویق و ترغیب می شدم تا این نکات منفی را در ذهنم حذف کنم و سعی کنم تا با صحبت کردن با بچه های مدرسه شروع کنم به برقراری ارتباط با آنها . بزودی بچه ها فهمیدند که من هم مثل آنها هستم وآشنای با دوستان جدید لطفی بود که خداوند در حق من انجام داد .زمانهای زیادی بود که من احساس افسردگی و عصبانیت می کردم به خاطر شرایطی که قادر به تغیر آن نبودم و نمی توانستم کسی را برای این شرایط به عنوان مقصر سرزنش کنم . من به کلیسا می رفتم و فهمیدم که خداوند همه ما را دوست دارد و مراقب همه ماست . اما متوجه نشدم که اگر خدا مرا دوست دارد چرا اینطور مرا آفریده است ؟ آیا من کار غلطی انجام داده ام ؟  من می خواستم زندگی و رنج من در سن جوانی به پایان برسد اما یکبار دیگر ممنون خداوند هستم بخاطر والدینم و خانواده ام کسانیکه همیشه برای راحتی و آسایش من تلاش کردند و به من قوت و انرژی دادند .یکی از اولین درسهایی که من یاد گرفتم این بود که هیچ چیز را بدیهی و بی ارزش ندانیم و ما می دانیم خداوند بهترینها را برای کسانی که دوستشان دارد انجام می دهد ، من به این نتیجه رسیدم که خداوند اجازه انجام هیچ کاری را در مورد بنده اش نمی دهد مگر اینکه هدفی در آن داشته باشد . من در سن 15 سالگی زندگیم را به طور کامل به حضرت عیسی مسیح تقدیم کردم . عیسی مسیح می گوید دلیل اینکه بشر نابینا به دنیا می آید این است که حکمت خدا شاید در او آشکار شود . من مطمئناً باور دارم که خدا مرا التیام خواهد داد و من می توانم یکی از دلایل قدرت بهت برانگیز او باشم . بعد از مدتی من فهمیدم اگر ما برای خواسته ای دعا می کنیم اگر خواسته ما خواسته خدا نیز باشد حتماً اتفاق می افتد ولی اگر خواسته خداوند نباشد حتماً چیزی بهتر از آن اتفاق می افتد .من اکنون 21 سال دارم و مدرک کارشناسی ارشد در رشته حسابداری و برنامه ریزی مالی دارم . همچنین من یک سخنگوی انگیزه بخش نیز هستم و دوست دارم به جاهای مختلف بروم و داستان و شواهدم را برای تمتم کسانی که در دسترس هستند تقدیم کنم .من اهداف و رویاهای زیادی دارم که برای رسیدن به آنها برنامه ریزی کرده ام . من می خواهم بهترین دلیل و شاهد عشق و امید خداوند باشم . من می خواهم در سن 25 سالگی از نظر مالی مستقل شوم . در زمینه مسکن سرمایه گذاری کنم و ماشینی رو برای خودم تغییر بدهم تا بتونم رانندگی کنم . و در شو تلویزیونی اپرا شرکت کنم و داستان را برای همه بازگو کنم .نوشتن کتابهایی که پرفروش باشند و تا پایان سال اولین کتاب رو تمام می کنم . ((نه دست ، نه پا ، نه نگرانی )) اسم کتابم هست .من باور کردم که اگر شما اشتیاق و شوقی برای انجام چیزی داشته باشید و آن خواسته خدا نیز باشد شما در بهترین زمان آنرا بدست خواهید آورد . ما انسانها بدون هیچ دلیلی برای خود محدودیت قائل می شویم . چه چیز از این بدتر برای خداوند نیز محدودیت قائل می شویم ، کسی که قادر به انجام همه کاریست . ما خداوند را در درون یک جعبه نهاده ایم . چیزهای حیرت انگیزی در مورد قدرت خداوند وجود دارد ، ما زمانی که چیزی را از خدا می خواهیم باید ابتدا باید میزان لیاقت و قابلیت خود را بسنجیم  که آیا شایستگی دریافت را داریم ؟ سپس از خدا بخواهیمخدا را سپاس 

                           

                             

                         

                                         

                               

نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 3:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/12/19

راه بهـشـت


 مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعا متاسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالا خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- کاملا برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

                                                                               بخشي از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو
نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 11:0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1386/12/01

يـك سـاعت ويــــــــــــژه


مردي ، دير وقت ، خسته و عصباني ، از سر كار به خانه باز گشت . دم در ، پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود .

-          بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟

-          بله حتما" . چه سئوالي؟

-          بابا ، شما براي هر ساعت كار ، چقدر پول مي گيريد ؟

مرد با عصبانيت پاسخ داد : « اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين سئوالي مي كني »

-          فقط مي خواهم بدانم . بگوييد براي هر ساعت كار ، چقدر پول مي گيريد ؟

-          اگر بايد بداني خوب مي گويم ، بيست دلار .

پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود ، آه كشيد . سپس به مرد نگاه كرد و گفت « مي شود لطفا " ده دلار به من قرض بدهيد ؟ »

مرد بيشتر عصباني شد و گفت : « اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري ، سريع به اتاقت برو ، فكر كن و ببين كه چرا اينقدر خودخواه هستي . من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه اي وقت ندارم . »

پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست .

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد : « چطور به خودش اجازه مي دهد براي گرفتن پول از من چنين سئوالي بپرسد ؟ » بعد از حدود يك ساعت ، مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعا" چيزي بوده كه او براي خريدش به ده دلار نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش در خواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد .

-          خواب هستي پسرم ؟

-          نه پدر ، بيدارم .

-          فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام . امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم . بيا اين ده دلاري كه خواسته بودي .

پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد زد : « متشكرم بابا ! » بعد دستش را زير بالش برد و چند اسكناس مچاله شده در آورد .

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته است ، دوباره عصباني شد و غرولند كنان گفت : « با اينكه خودت پول داشتي ، چرا باز هم پول خواستي ؟»

پسر كوچولو پاسخ داد: « براي اينكه پولم كافي نبود ، ولي الان هست . حالا من بيست دلار دارم . ميتوانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد ؟ دوست دارم با شما شام بخورم .... »

 

                                                                     برگرفته از كتاب كيمياگر ، نوشته پائولو كوئيلو

نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 11:0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 1386/11/20

داستانک : ( پدر ، مادر ، دست نوازش ، زندگي و سالمندان )


                          

   پدر

شب از نیمه گذشته بود. پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت ایستاده بود و با نگرانی به پیرمـرد بیمار چشم دوخته بود نگاهی انداخت.
پیرمرد قبل از اینکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا می زد.
پرستار نزدیک پیرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اینجاست، او بالاخره آمد.
بیمار به زحمت چشم هایش را باز کرد و سایه پسرش را دید که بیرون چادر اکسیژن ایستاده بود.
بیمار سکته قلبی کرده بود و دکترها دیگر امیدی به زنده ماندن او نداشتند.
پیرمرد به آرامی دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندی زد و چشم هایش را بست.
پرستار از تخت کنار که دختری روی آن خوابیده بود، یک صندلی آورد تا مرد جوان روی آن بنشیند. بعد از اتاق بیرون رفت. در حالی که مرد جوان دست پیرمرد را گرفته بود و به آرامی نوازش می داد.
نزدیک های صبح حال پیرمرد وخیم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراری را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاینه بیمار پرداخت ولی او از دنیا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتی رو به پرستار کرد و پرسید: ببخشید، این پیرمرد چه کسی بود؟!
پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، دیشب که برای عیادت دخترم آمدم برای اولین بار بود که او را می دیدم.
بعد به تخت کناری که دخترش روی آن خوابیده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسید: پس چرا همان دیشب نگفتی که پسرش نیستی؟
مرد پاسخ داد: فهمیدم که پیرمرد می خواهد قبل از مردن پسرش را ببیند، ولی او نیامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهمیدم که او آن قدر بیمار است که نمی تواند من را از پسرش تشخیص دهد. من می دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتیاج دارد...

                                              

   مادر

 مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشـی خارج شد، دختری را دید که روی جـدول خیابان نشستـه بود و هق هق گریـه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: دختر خوب، چرا گریه می کنی؟
دختر در حالی که گریه می کرد، گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت، طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

                                              

   دست نوازش

روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد.
او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود؟
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند. یکی از بچه ها گفت: "من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند. یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد.هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید:  این دست چه کسی است، داگلاس؟داگلاس در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد: خانم معلم، این دست شماست. معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آیا تا بحال بر سر کودکی یتیم دست نوازش کشیده اید؟ بر سر فرزندان
خود چطور؟

                                              

   زندگی

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد، استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند،
 پرسید: آیا لیوان پر شده است؟  همه گفتند: بله، پر شده.
استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت. بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید:
 آیا لیوان پر شده است؟ همگی پاسخ دادند: بله، پر شده!
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت. ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگها و ریگ ها را پر کردند. استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است ؟دانشجویان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!
استاد از داخل جعبه یک بطری آب را برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد. آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. این بار قبل از اینکه استاد سوالی بکند دانشجویان با خنده فریاد زدند: بله، پر شده!
بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت: این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط این ها برایتان باقی ماندند، هنوز هم زندگی شما پر است.
استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد:ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید، دیگر جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند. این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند.
در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعاً اهمیت دارند، همسرتان را برای شام به رستوران ببـرید، با فرزندانتـان بازی کنید و به دوستان خود سر بزنید. برای نظافت خانه یا تعمیـر خرابی های کوچک همیشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهای زندگیتان برسید، بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند.

                           

    سالمندان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است...!  

نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 8:10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/11/14

چشــــــمان پــــــــدر


اين داستان ، درباره پسر بچه لاغر اندامي است كه عاشق فوتبال بود. در تمام تمرينها ، او سنگ تمام ميگذاشت ، اما چون جثه اش نصف ساير بچه هاي تيم بود . تلاشهايش به جايي نمي رسيد . در تمام بازيها ، ورزشكار اميدوار ما ، روي نيمكت كنار زمين مي نشست ، اما اصلا" پيش نمي آمد كه در مسابقه اي بازي كند . اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي كرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت . گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي نشست ، اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي پرداخت . اين پسر ، در هنگام ورود به دبيرستان هم ، لاغر ترين دانش آموز كلاس بود . اما پدرش باز هم او را تشويق مي كرد كه به تمرينهايش ادامه دهد . گرچه به او مي گفت كه اگر دوست ندارد ، مجبور نيست اين كار را انجام دهد . اما پسر كه عاشق فوتبال بود ، تصميم داشت آن را ادامه دهد . او در تمام تمرينها ، حداكثر تلاشش را مي كرد ، به اين اميد كه وقتي بزرگتر شد ، بتواند در مسابقات شركت كند . در مدت چهار سال دبيرستان ، او در تمام تمرينها شركت مي كرد ، اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند . پدر وفادارش هميشه در ميان تماشاچيان بود و همراره او را تشويق مي كرد .

پس از ورود به دانشگاه ، پسر جوان باز هم تصميم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد ، زيرا او هميشه با تمام وجود در تمرينها شركت مي كرد و علاوه بر آن ، به ساير بازيكنان هم روحيه مي داد . اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم ، در تمامي تمرينها شركت كرد ، اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد . در يكي از روزهاي آخر مسابقه هاي فصلي فوتبال ، زماني كه پسر براي آخرين به محل تمرين مي رفت ، مربي با يك تلگرام پيش او آمد . پسر جوان تلگرام را خواند و سكوت كرد . او در حالي كه سعي مي كرد آرام باشد ، زير لب گفت : « پدرم امروز صبح فوت كرده است . اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم ؟ »

مربي دستانش را با مهرباني روي شانه هاي پسر گذاشت و گفت : « پسرم ! اين هفته استراحت كن . حتي براي آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي .»

روز شنبه فرا رسيد . پسر جوان به آرامي وارد رخت كن شد و وسايلش را كناري گذاشت . مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان ، حيرت زده شدند . پسر جوان به مربي گفت : « لطفا" اجازه دهيد من امروز بازي كنم فقط همين يك روز » مربي وانمود كرد كه حرفهاي او را نشنيده است . امكان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند . اما پسر جوان ، شديدا" اصرار مي كرد . مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت : « باشد مي تواني بازي كني .»

مربي و بازيكنان و تماشاچيان ، نمي توانستند آنچه را مي ديدند ، باور كنند . اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود ، تمام حركاتش بجا و مناسب بود . تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي توانست او را متوقف سازد . او مي دويد ، پاس مي داد و به خوبي دفاع مي كرد . در دقايق پاياني بازي ، او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد ......

بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند . آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشكار را ترك كردند ، مربي ديد كه پسر جوان ، تنها در گوشه اي نشسته است .

مربي گفت : « پسرم ! من نمي توانم باور كنم و تو فوق العاده بودي . بگو ببينم چطور توانستي به اين خوبي بازي كني ؟ »

پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود ، پاسخ داد : « مي دانيد كه پدرم فوت كرده است . آيا مي دانستيد او نابينا بود ؟»

سپس لبخند كم رنگي بر لبانش نشست و گفت :« پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه ها شركت ميكرد . اما امروز اولين روزي بود كه او مي توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي خواستم به او نشان دهم كه مي توانم خوب بازي كنم . »

  

                                                               برگرفته از كتاب كيمياگر ، نوشته پائولو كوئيلو
نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 10:41 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1386/11/08

آتش سوزیهاي مرتبط با قطعی گاز & سرما و نجات 43 مادر باردار


          نگاهي به آتش سوزیهاي مرتبط با قطعی گاز در ساری

در دی ماه سال 86 به دلیل سرمای شدید، قطع شدن و افت فشار گاز در ساری همچنین جایگزینی وسایل گرمایشی نظیر بخاری نفتی ، بخاری برقی ، بخاری هیزمی ، کرسی برقی و منقل ذغال توسط خانواده ها به منظور گرم کردن موجب بروز حوادث آتش سوزی و گاز گزفتگی شده است.
به گزارش شمال نیوز به نقل از ایسنا،  5/11 درصد بروز این حوادث به دلیل نقص سیستم گاز رسانی بوده است که می توان به نشت گاز شوفاژخانه یک واحد مسکونی واقع در خیابان پیوندی ،آتش سوزی شوفاژ یک واحد مسکونی واقع در بلوار خزر و آتش سوزی شوفاژخانه یک واحد مسکونی واقع در خیابان مهدی آباد اشاره کرد.
از آتش سوزی که توسط بخاریهای هیزمی  در دیماه  رخ داده نیز 5/11 درصد است و مکان وقوع این نوع از حادثه  یک واحد مسکونی واقع در روستای شیخ کلا ،یک واحد مسکونی واقع در خیابان شاهزاده حسین و یک واحد مسکونی دیگر واقع در روستای آبکسر در این شهر ستان ساری بوده است. همچنین 23 در صد این حوادث به استفاده از بخاری برقی در مواقع قطعی و افت فشار گاز مربوط می شود که منجر به آتش سوزی شده است. مکانهایی که دچار این حادثه شده اند یک واحد مسکونی واقع در بلوار خزر ، دو واحد مسکونی واقع در بلوار کشاورز , یک واحد مسکونی واقع در خیابان خیام ،یک واحد مسکونی واقع در جویبار- میدان سپاه ،یک واحد مسکونی واقع در کمربند غربی این شهر بوده است. 30 درصد بروز این حوادث بدلیل شعله ور شدن بخاریهای نفتی ودر پی آن آتش سوزی مکان مربوطه شده است که می توان به آتش سوزیهای حسینیه شهرک آب ، یک واحد مسکونی واقع در خیابان پیوندی ، یک واحد مسکونی واقع در خیابان فرهنگ ،یک واحد مسکونی واقع در طالقانی دوم،  یک واحد مسکونی واقع در بلوار کشاورز ، یک واحد مسکونی واقع در خیابان معلم ،یک واحد مرغداری واقع در جاده ساری جویبار و یک واحد مسکونی واقع در خیابان وصال شیرازی اشاره کرد.
بر اساس آمار دریافتی توسط ایسنا،23 درصد این حوادث مربوط به نشت گاز می شود که نشت گاز واقع در خیابان خیام بر اثر دست کاری رگلاتور ،نشت گاز طبیعی واحد های مسکونی واقع در خیابانهای ولیعصر (باغ سنگ) ، فرهنگ ، شاهزاده حسین و روستای ذغالچال باعث وارد کردن خسارتهایی شده است.
لازم به ذکر است بر اثر مجموع حوادث اعلام شده ، چهار نفر مجروح و یک نفر هم جان باخت .ضمناً ، مجموع آتش سوزی در دیماه سال جاری 70 مورد بوده است که 26 مورد آن مرتبط با موضوع گاز می باشد.

           سرما و نجات 43 مادر باردار از مرگ در استان گلستان
 
  در پي بروز سرماي شديد و يخبندان، ۴۲ مادر باردار طي چند هفته اخير در مناطق سخت‌گذر استان گلستان از مرگ نجات يافتند.
به گزارش روابط عمومي دانشگاه علوم پزشكي و خدمات بهداشتي درماني گلستان، بروز سرما در مناطق كوهستاني و سخت‌گذر استان باعث مسدود شدن برخي از راهها در روستاهاي دور افتاده شد و اين مادران با كمك "كميته نجات جان مادر باردار" كه در مراكز بهداشت مستقر مي‌باشند به مراكز بهداشتي درماني منتقل شدند
اساس اين گزارش، بيشترين موارد نجات جان ماردار باردار با  ۱۳مورد مربوط به شهرستان مينودشت و كمترين آن با يك مورد مربوط به شهرستان كردكوي بوده است
 از اين تعداد،  ۱۰مادر باردار از راميان،  ۱۲نفر در كلاله، دو نفر در آزادشهر، دو نفر در بندرتركمن و دو مادر باردار نيز از گنبدكاووس بودند.
نجات جان مادر باردار و نوزاد از جمله شاخص‌هاي مهم سلامت و توسعه هر كشوري محسوب مي‌شود.
                         
                                                                               منبع : شمال نيوز 
نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 3:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1386/11/07

گاز گرفتگي...


           چراغ نفتي و گاز سه شعله در آمل دو قرباني گرفت. 

جسد دو جوان آملي كه چند روز قبل براثر گاز گرفتگي ناشي از چراغ نفتي و گاز سه شعله در يك اتاق در بسته جان خود را از دست داده بودند، كشف شد به گزارش خبرگزاري فارس از آمل معاون اجتماعي و ارشاد پليس آمل با تاييد اين خبر گفت: اجساد اين دو جوان آملي توسط ماموران پاسگاه انتظامي گزنك در يك خانه اي در روستاي ايرا بخش لاريجان آمل كشف شد. خليل اسماعيلي افزود: پزشكي قانوني نيز مرگ اين دو جوانه را براثر خفگي ناشي از گاز گرفتگي بوده است را تاييد كرده است. وي در پايان تصريح كرد: اجساد اين دو جوان به سردخانه امام زاده عبدالله منتقل وپرونده اين نيز در اين خصوص تشكيل شده است.

          گاز گرفتگی جان یک نفر در قائم شهر را گرفت. 

گاز گرفتگي در قائمشهر امروز جان يك نفر را گرفت. به گزارش خبرگزاري فارس از قائمشهر، ماموران آتش نشاني امروز از وقوع يك فقره گاز گرفتگي مطلع و بلافاصله به محل اعزام شدند. بنابر اين گزارش، با حضور مأموران آتش نشاني در محل و بررسي‌هاي متعدد مشخص شد يك نفر از اعضاي خانواده براثر گازگرفتگي جان خود را از دست داده است. گفتني است افراد مصدوم به سرعت روانه بيمارستان رازي قائمشهر شدند. علت بروز حادثه از سوي كارشناسان آتش نشاني نشت گاز اعلام شده است.

 

           انتشار گاز و خفگي 13 نفر در جويبار.

13 نفر در شهرستان جويبار به دليل استفاده از آتش و شعله ذغال دچار خفگي شدند. به گزارش فارس ، مسئولان درمانگاه كوثر اين شهرستان اعلام كرد: به دليل قطع گاز و شدت سرما 12 نفر از ساكنان شهر و روستاهاي جويبار براي گرم كردن منازل خود با آتش زدن ذغال دچار خفگي شدند و به درمانگاه كوثر اين شهرستان انتقال داده شدند كه خوشبختانه با اقدامات صورت گرفته همگي آنها نجات يافتند. گفته مي‌شود يك نفر ديگر نيز صبح امروز به علت خفگي ناشي از استفاده گاز مايع به اين مركز انتقال داده شد كه با تلاش پزشكان و تيم درماني اين فرد از مرگ نجات يافت. به گفته رئيس شركت گاز جويبار در حال حاضر گاز 80 درصد مردم اين شهرستان قطع است .

          گاز جان 2 برادر را در جويبار گرفت.

فرمانده انتظامي جويبار گفت: بر اثر گاز گرفتگي دو برادر 20 و 30 ساله جويبار جان خود را از دست دادند. علي اكبر موسوي امروز در گفت و گو با خبرنگار فارس در جويبار افزود: اين دو جوان ساكن روستاي مشك آباد جويبار بودند كه در شهرضاي جويبار به عنوان كارگر در آبندان‌هاي اين روستا مشغول به كار بودند. وي با اشاره به اينكه اين دو جوان شب گذشته در داخل كومه پلاستكي در حال استراحت بودند و براي استفاده از گرما از پيك نيك خوراك‌پزي استفاده مي‌كردند كه گاز ناشي از سوخت اين سويله خوراك‌پزي هر دو نفر را خفه و در اثر خفگي اين دو نفر جان باختند. موسوي ادامه داد: در حالت اغما پاي يكي از اين دو نفر به پيك نيك كومه برخورد و دچار حريق مي شود كه براثر اين واقعه جنازه آنها نيز در آتش مي سوزد. وي خاطر نشان كرد: با هماهنگي ماموران نيروي انتظامي جنازه سوخته اين دو برادر به خانواده هاي آنان تحويل داده شد. فرمانده انتظامي جويبار همچنين از دستگيري سارقان حين سرقت از يك موبايل فروشي در شب گذشته خبر داد و افزود: ماموران نامحسوس نيروي انتظامي شب گذشته در حين گشت زني در جويبار از دو سارق كه در حال سرقت از يك مغازه موبايل فروشي بودند را دستگير كردند. وي با اشاره به اينكه از سارقان 19 عدد گوشي تلفن همراه، 21 سيم كارت ايرانسل و 230 هزار تومان وجه نقد كشف و ضبط شده است، ارزش ريالي كالا هاي سرقتي را 60 ميليون ريال ذكر كرد و گفت: در سه ماه گذشته انواع سرقت در اين شهرستان كاهش محسوسي داشته است. موسوي در پايان خاطر نشان كرد: ماموران نامحسوس نيروي انتظامي به صورت گسترده در قالب طرح ارتقاي امنيت اجتماعي در شهرستان جويبار به صورت شبانه روزي حضور دارند.

                                                                                                                منبع : اخبار مازندران

نوشته شده توسط مهـدی و مهسا در 6:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •